
بي تو هر شب اشك من از ديده مي بارد
در سكوتي تلخ
دست سردم
گرمي دست تو را احساس مي دارد
در حباب اشك
ديدگانم لحظه ديدار مي بيند
آتشين لبهايم
از باغ لبانت بوسه مي چيند
مژه بر هم مي زنم ، افسوس
بار ديگر خواب مي بينم
عمن برگرد
بي تو از دنيا گريزانم
بي تو از اندوه می ميرم
ادمها که در ساحل نشسته شادوخندانید یک
نفر در اب دارد می سپارد جان

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 12:26  توسط حمید
|
وقتي كه دلتنگ شدي به ياد بيار كسي رو كه خيلي دوست داره
وقتي نا اميد شدي به ياد بيار كسي رو كه تنها اميدش تويي
وقتي ساكت شدي به ياد بيار كسي رو كه به صداي تو محتاجه
وقتي اين جملات رو خوندي منوبه ياد بيار كه تنهااميدم تويي
Without Love -- days are
"Sadday,
moanday,
tearsday,
wasteday,
thirstday,
frightday,
shatterday.. . so be in Luv everyday...
بدون عشق.روزها:.....غم..گلايه..اشك..بيهودگي.تشنگي..هراس..نابودي
پس هر روزت را عاشق باش
.:حمید:.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 12:23  توسط حمید
|
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 12:20  توسط حمید
|

اگر با تو باشم و نباشم
اگر پیش تو باشم و نباشم
اگر ماه من باشی و نباشی
به اندازه لحظه های بودن و نبودن دوستت دارم
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 12:18  توسط حمید
|
قول مي دم که خيلي ساکت باشم اگه يه روز خواستي در بري بازم خبرم کن....
قول نمي دم که ازت بخوام وايسي اما ميتونم باهات بدوم اما...
اگه يه روز سراغم رو گرفتيو خبري نشد....
سريع به ديدنم بيا حتمآ بهت احتياج دارم
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 12:13  توسط حمید
|

يکي بود يکي نبود.
يک پسر بود که عاشق يک دختر کور شده بود و هميشه به دختره ميگفت:دوستت دارم.
يه روز دختره به پسره ميگه:اگه دو تا چشم داشتم که ميتونستم تورو ببينم ، براي هميشه پيشت ميموندم.
بعد از مدتي يکي پيدا شد و به دخترک چشم داد و دختر تونست پسر رو ببينه،ولي وقتي چشمش به پسره
افتاد ؛ ديد اونم کوره و ولش کرد و رفت. تو راه که دختره داشت ميرفت پسره بهش گفت: رفتي؟خدا به
همرات،ولي مراقب چشمام باش.
.:حمید:.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 12:7  توسط حمید
|
بوسه بر لب آب
برای ارضا شهوت تشنگی
تنها لحظه ای و دیگر هیچ
و دوباره و دوباره
بی هیچ لذتی برای آب
و تنها نئشگی انسان
و چه ارزان خود را در اختیار میگذاری
ای آب
.:حمید:.
+ نوشته شده در شنبه سوم آذر 1386ساعت 15:35  توسط حمید
|

چند ماه هست که چیری ننوشته ام. حسابش از دستم دررفته .انقدر این چند ماهه درگیر زندگی بوده ام که
دیگراولویت دغدغه هایم جابه جا شدند.یعنی از قبل تر ها اینطور شده بود درست از همان روزهای آغازین سال 86 .
خوب آدمی است دیگر همینطور که بزرگ می شود و قد می کشد دنیای دور و برش هم عوض میشود.
خلاصه من که فکر میکنم وارد یک مرحله سخت از زندگیم شده ام ژ.جایی که باید نشان بدهم چقدر قد کشیده ام .
مرحله ایی که در ان خود واقعی من با زندگی زور آزمایی می کند...
در این چند ماهه بیش از هر چیز حضور خدا را د ر تمام لحظه های زندگیم دریافتم و به این معرفت رسیدم
که در مقابل حضور متعالی اش ذره ای هم نیستم .شاید این اعترافی تلخ باشد اما دلپذیر ترین حسی است که تا به حال تجربه کرده ام.
شاید در من تولدی دیگر است که رخ می دهد از نوع پیوستن یک قطره به دریا !
+ نوشته شده در شنبه سوم آذر 1386ساعت 15:20  توسط حمید
|
شاعری گفت که از دل برود،آنکه از دیده برفت
پس چرا
من آزرده دل تن خسته
در پی ناز نگاهت به جهان می نالم
آه و افسوس دریغ از عمرم
که ندیدم رویت
و تو از جامه عریانی من بر خودم نزدیک تر
دعوتت میکنم ای پادشه تنهایی
به همین کلبه آشفته سرد
از دلم میگویم
و ترا از پس تاریکی ذهنم به دعا می طلبم
و هنوز از غم گم کردن تو
از نخستین ازل
با غمت می نالم
وای از آن روز
وای از آن روز که بینم قدمت
به جهان می بالم.

+ نوشته شده در شنبه سوم آذر 1386ساعت 15:14  توسط حمید
|


آن گاه كه با توام ، چو گلي هستم كه گلبرگهاي زندگي راشكوفا مي كند. آنگاه كه با توام ، چون
امواج دريا هستم. كه توفنده و سركش بر ساحل مي كوبد . آنگاه كه با توام ، رنگين كماني بعد از
طوفانم ، كه پر غرور رنگهايش را نشان مي دهد آنگاه كه با توام ، گويي هر آنچه كه زيباست
ما را در برگرفته است اينها تنها ذرهاي ناچيز از احساس والاي با تو بودن است آنگاه كه باتوام ،
شايد واژه عشق را ساخته اند تا احساسي چنان عميق و هزار سو را بيان كند اما باز هم اين واژه
كافي نيست ، با اين همه چون هنوز بهترين است بگذار بگويم و باز بگويم كه بيش از عشق برتو
عاشقم
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 15:21  توسط حمید
|

عشق
عشق واقعي در قلب آن کسي است که دوست بدارد نه آن که دوستش بدارند خوشبختي پروانه اي است که
اگر دنبالش کنيم از ما فرار خواهد کرد ولي اگر ارام نشينيم بر روي ما خواهد نشست دوست واقعي ان است
که دل همسشه نيازمند اوست عشق موثرترين نيرو براي رسيدن به والاترين ارزشهاي انساني مي باشد
عشق تمناي دو قلب خسته يا احتياج دو نگاه محتاج مي باشد عشق ان نيست که کنارش باشي ان است ک
ه يادش باشي.
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 15:31  توسط حمید
|

عشق
عشق واقعي در قلب آن کسي است که دوست بدارد نه آن که دوستش بدارند خوشبختي پروانه اي است که
اگر دنبالش کنيم از ما فرار خواهد کرد ولي اگر ارام نشينيم بر روي ما خواهد نشست دوست واقعي ان است
که دل همسشه نيازمند اوست عشق موثرترين نيرو براي رسيدن به والاترين ارزشهاي انساني مي باشد
عشق تمناي دو قلب خسته يا احتياج دو نگاه محتاج مي باشد عشق ان نيست که کنارش باشي ان است ک
ه يادش باشي.
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 15:26  توسط حمید
|
و اما اشک دل
یه وقتایی چشم آروم و دل داره گریه می کنه
حس خیلی عجیبیه انگار آدم تو عمق وجود خودشه .
من فقط یه بار تجربه اش کردم ولی خیلی دوست دارم دوباره از دل اشک بریزم
می تراود ز لبم قصه سرد
دلم افسرده در این تنگ غروب
+ نوشته شده در سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 17:29  توسط حمید
|
اکنون میدانم کیستم
میدانم زندگی سفید است
میدانم آسمان آبی است
و میدانم تو رنگین کمان لحظات تنهاییم هستی.
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 10:28  توسط حمید
|
همیشه فکر می کردم
میان من و خوشبختی
فاصله بسیار است
اما وقتی تو رو شناختم
فهمیدم که بین من و خوشبختی
تنها یک قدم فاصله است

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 12:11  توسط حمید
|
هماره در پی عشقیم و عشق در پی ما خدا کند که بگیرد پیام دلبر ما
هــزار بادیـه در راه عشـــق بنهـادنــد ولی فزون زهزاربود همّت ما

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 12:8  توسط حمید
|

تو را در ره خرابات است امشب که مارا بر تو دل تنگ است امشب
مرا در ره سـبویی جان فـزا ده که جانم بهر جانان پَر شد امشب
سبویی پر کن از آن باده شیرین که کامم تلخ شد از فرغت امشب
بده جامی که گلگون میکند رخ که ما را زرد باشد چهره امشب
ز انجم تا فلک هر دم فرو ریز همان می را که می بایست امشب
اگر دنیا به آخر شد در این وقت مشو ترسان که ما هستیم امشب
وگر آتش به هر کونین افتاد بگو خاکستر از عشقیم امشب
عجب شوری به دل افتاد مهدی که جان را طاقت نار است امشب
+ نوشته شده در یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 12:6  توسط حمید
|
سردي نگاه روبشکن فاصله سزايه ما نيست تو بمون واسه هميشه اين جدايي حق ما نيست
بودن تو آرزومه حتي واسه يه لحظه
ميميرم بي تو
خوندم من يه بهونست يه سروده عاشقانه
من برات ترانه ميگم تا بدوني که باهاتم
تو خوده دليله بودنم بي تو شب سحر نميشه
ميميرم بي تو
من عشقت رو به همه دنيا نميدم حتي يادت رو به کوه و دريا نميدم
با تو ميمونم واسه هميشه
اگه دنيا بخواد منو تو تنها بمونيم واست ميميرم جوابه دنيا رو ميدم
با تو ميمونم واسه هميشه
من عشقت رو به همه دنيا نميدم حتي يادت رو به کوه و دريا نميدم
با تو ميمونم واسه هميشه
خاطرات تو را چه خوب چه بد حک ميکنم تويه تنهايي هام فقط به تو فکر ميکنم
با تو ميمونم واسه هميشه
اگه دنيا بخواد منو تو تنها بمونيم واست ميميرم جوابه دنيا رو ميدم
با تو ميمونم واسه هميشه
اگه دنيا بخواد منو تو تنها بمونيم واست ميميرم جوابه دنيا رو ميدم
با تو ميمونم واسه هميشه
سردي نگاه روبشکن فاصله سزايه ما نيست تو بمون واسه هميشه اين جدايي حق ما نيست
بودن تو آرزومه حتي واسه يه لحظه
ميميرم بي تو
خوندم من يه بهونست يه سروده عاشقانست
من برات ترانه ميگم تا بدوني که باهاتم
تو خوده دليله بودنم بي تو شب سحر نميشه
ميميرم بي تو
من عشقت رو به همه دنيا نميدم حتي يادت رو به کوه و دريا نميدم
با تو ميمونم واسه همیشه
خاطرات تو را چه خوب چه بد حک میکنم تویه تنهایی هام فقط به تو فکر میکنم
با تو میمونم واسه همیشه
.::نگین نازم::.

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 12:3  توسط حمید
|
اگر کسی را دوست داری مواظب باش به راحتی او را ار دست ندهی
شاید نتوانی کسی را دیگر مثل او دوست بداری
اگر کسی تو را دوست دارد مراقب باش بی تفاوت از کنارش عبور نکنی
شاید دیگر هیچ کس نتواند مثل او تو را دوست داشته باشد
لحظه ها هميشه تلخ ترين لحظات رو کسي واسه ادم ميسازه که
قشنگترين لحظات رو با اون داشته

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 11:53  توسط حمید
|
+ نوشته شده در یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 11:47  توسط حمید
|
گوش كن دورترین مرغ جهان می خواند
شب سلیس است و یكدست و باز
شمعدانی ها
و صدا دار ترین شاخه فصل ‚ ماه را می شنوند
پلكان جلو ساختمان
در فانوس به دست و در اسراف نسیم
گوش كن جاده صدا می زند از دور قدمهای تو را
چشم تو زینت تاریكی نیست
پلكها را بتكان كفش به پا كن و بیا
و بیا تا جایی كه پر ماه به انگشت تو هشدار دهد
و زمان روی كلوخی بنشیند با تو
و مزامیر شب اندام تو را مثل یك قطعه آواز به خود جذب كنند
پارسایی است در آن جا كه تو را خواهد گفت
بهترین چیز رسیدن به نگاهی است كه از حادثه عشق تر است...
.::حمید::.
+ نوشته شده در یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 11:44  توسط حمید
|
دنیا زیبا ...دریا زیبا...
اگر مردم برایم گریه کنید.اشک بریزید و فغان کنید...به دنبال تابوتم بیایید ...و از ناکم.مردنم...
برای مردم بگویید...تا بدانم حداقل موقع مرگ کسی با من مهربان است...
اگر مردم آرزوهایم را بر درو دیواراین شهر سیاه که تمامی مردمانش از روی ریا با همدیگر معاشرت دارند بنویسید...تا بدانند چه بود آرمانهایم...و اینکه سرانجام به هیچ یک از آنها نرسیدم.
دنیا زیبا ...دریا زیبا...
نه!!!هرگز برایم گریه نکنید.فغان نکنید...نمیخواهم کسی به دنبال تابوتم بیاید...
تا همه بدانند مرا هیچ یارو غم خواری وجود ندارد...
خود شما بودید که تمام آرزو ها را بر دل من گذاشتید..و من با دلی سرشارازآرزوها و
هزاران امید سر بر زمین سرد و خاموش گذاشتم.
به سراغ من اگر مياييد
نرم و آهسته بياييد
مبادا كه ترك بردارد
چيني نازك تنهايي من
... كاشان تنها جايي است كه به من آرامش ميدهد و ميدانم كه سرانجام در آنجا ماندگار خواهم شد...
و سهراب .... ماندگار شد ....
+ نوشته شده در یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 11:41  توسط حمید
|
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت ...
سرها در گریبان است
کسی سربرنیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید نتواند
که ره تاریک و لغزان است .
و گر دست محبت سوی کس یازی
به اکراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است.
نفس کز گرمگاه سینه می آید برون ابری شود تاریک
چو دیوار ایستد در پیش چشمانت
نفس کاینست ، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک.
مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین !
هوا بس ناجوانمردانه سرد است... آی...
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای
منم ، من ، میهمان هر شبت ،لولی وش مغموم
منم ، من ، سنگ تیپا خورده رنجور
منم ، دشنام پست آ فرینش ، نغمه ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در، بگشای ، دلتنگم !
حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد.
تگرگی نیست ، مرگی نیست .
صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگذارم
حسابت را کنار جام بگذارم
چه می گویی که بیگه شد ، سحرشد ، بامداد آمد؟
فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست.
حریفا ! گوش سرما برده است ، این یادگار سیلی سرد زمستان است.
و قندیل سپهر تلگ میدان ، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است.
حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است.
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان ،
نفس ها ابر ، دل ها خسته و غمگین ،
درختان اسکلتهای بلور آجین ،
زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه ،
غبارآلوده مهر و ماه ،
زمستان است...
اثر جاودانه ی اخوان ثالث
+ نوشته شده در یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 11:38  توسط حمید
|

مرگ آن نيست که در قبر سياه دفن شوم مرگ آن است که از خاطر تو با همه ي خاطره ها محو شوم
+ نوشته شده در یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 11:33  توسط حمید
|
افتخار از آن کسی است که عملا درون گود است.صورتی آغشته به خاک و عرق و خون دارد.دلیرانه تلاش میکند و خطا می کند و بارها و بارها در می ماند.کسی که اشتیاق های بزرگ را میشناسد و خود را نثار چیزی ارزشمند میکند.کسی که در اوج شادماني فتح در راهي بزرگ را در مي يابد و در حضيض اگر شكست بخورد دليرانه شكست خورده است.بنا بر اين جايگاه او هرگز با آن ارواح سرد و ترسويي كه نه پيروزي را ميشناسند و نه شكست را يكي نيست.
تيودور روزولت
+ نوشته شده در شنبه سوم شهریور 1386ساعت 17:59  توسط حمید
|
روح من برای من رفیقی است که مراهنگام روزهای سخت و سنگین دلداری می دهد و هنگام فزونی یافتن غم های زندگی تسکین می بخشد. کسی که همدم روح خود نباشد دشمن مردم است.کسی که در خویشتن خود دوستی را نمی یابد آکنده از ناامیدی خواهد مرد.زیرا زندگی از درون انسان میجوشد نه از بیرون او.
از عاشقانه ها اثر جبران خلیل جبران
+ نوشته شده در شنبه سوم شهریور 1386ساعت 17:27  توسط حمید
|

بجاي دسته گلي که فردا در قبرم نثار مي کني امروز با شاخه گلي کوچک يادم کن.
به جاي سيل اشکي که فردا بر مزارم مي ريزي امروز با تبسمي شادم کن.
به جاي متن هاي تسليت که فردا برايم مي نويسي امروز با يک پيغام کوچک خوشحالم کن
هزاران بار گونه هاي مهربانت را در خيال خويش بوسيدم .
هزاران بار دستان هنرمندت را در دست گرفتم.
کاش فقط يک بار در همين لحظه زندگي را با تو تجربه مي کردم.
خاموشي اختيار مکن.
سخن بگوهميشه کنارم خواهم ماند. هميشه كنارم خواهيماند؟
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 12:50  توسط حمید
|

شخصي فرشته اي را ديد كه در دست راستش مشعلي و در دست ديگرش سطل آبي داشت از او پرسيد با آب
واتش چه ميخواهي بكني؟ فرشته پاسخ داد با مشعل مي خواهم خانه هاي مجلل بهشت را بسوزانم و با آب
اتش جهنم را فرو نشانم آنگاه پي خواهيم برد كه عاشقان واقعي خدا چه كساني هستند


+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 12:46  توسط حمید
|
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 12:43  توسط حمید
|

گفتي که مرا دوست نداري گله اي نيست بين من و عشق تو ولي فاصله اي نيست گفتم که صبر کن و گوش
به من دار گفتي که نه بايد بروم حوصله اي نيست پرواز عجب عادت خو بيست ولي تو رفتي و ديگر اثر از
چلچله اي نيست گفتي که کمي فکر خودم باشم و آنوقت جز عشق تو در خاطر من مشغله اي نيست رفتي تو
خدا پشت و پناهت به سلامت بگذار بسوزد دل من مسئله اي نيست

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 12:41  توسط حمید
|